تبليغاتX
:: غم تنهایی یک نوجوان ::

غم تنهایی یک نوجوان



 

ای خدا ای برتر از اندیشه ها

ای عیان در شاخه ها و ریشه ها

 ای همه عالم پر از آوای تو

وی بیانم عاجز از معنای تو

عقل ما را عشق تو دیوانه کرد

جان ما را باده ات میخانه کرد

آسمان ها در خط پرگار تست

نقش گل ها پرده پرده کار تست

رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان

 آسمانها از تو شد اخترنشان

اختران گلهای باغ آسمان

کهکشان ها چلچراغ آسمان

زهره یک سو سوی دیگر مشتری

دیده ها حیران بین مینا گری

ای همه اندیشه ها حیران تو

پای هر پرگار سرگردان تو

آستانت سجده گاه سروران

طفل ابجد خوان تو پیغمبران

مرغکان از بهر تو عاشق وشند

اختران از عشق تو در آتشند

در پر پروازها پرواز تست

در گلوی بلبلان آواز تست

ای تمام سجده ها بر خاک تو

اختران سرگشته ی افلاک تو

خامه ی لطف تو در گلخانه ها

 نقش ها زد بر پر پروانه ها

ای همه زیبا ی زیبا آفرین

من که باشم تا بگویم آفرین

از ازل چشم جهان سوی تو بود

 آفرینش آفرین گوی تو بود

+نوشته شده درجمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:4 توسط ارکان |

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست
گرچه در خلوتِ راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا! چشم جهاني نگران من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عدل
هركجا نامه عشق است نشان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:53 توسط ارکان |

تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:46 توسط ارکان |

يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم

گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم .

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ،

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم .

دوستان به خدا بي وفايي نکنيد ،

نکنيد با دل شکسته جدايي

 يا وفا کنيد تا آخر عمر

يا از اول آشنايي نکنيد

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:28 توسط ارکان |


آی ماه

مگر او را به تو نسپرده بودم

چرا تنها؟

امشب من و ماه و جنگل و خانه این همه تنهاییم

چرا خدا تو را از عکس کودکی ام گرفت
که چهار سالگی ام گریه می کند در قاب

بیا

روبان موهایم باز شده
پیراهن صورتم چروک

نه! این تارهای سپید را باور نمی کنم

قصه بگو

آخر این سبزه میدان چه قدر دور است که نمی آیی

چند هفته چند ماه؟

می نرسم از تنهایی

پشت شیشه ام

برگرد!

کودکی ام روی تاقچه توی قاب تنهاست
آغوش تو کجاست؟


+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:24 توسط ارکان |

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:11 توسط ارکان |

اگه یه روز رفتی و برنگشتی , بهت قول نمی دم منتظرت می مونم . اما ازت یه خواهش دارم . وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بذاری

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:19 توسط ارکان |

روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:

"می آید...من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد"

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند..

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"

گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی

این توفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟

کجای دنیای تو را گرفته بود؟"

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:"ماری در راه لانه ت بود.

خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی"

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:40 توسط ارکان |

تقدیم به همدم تنهایی های من به خاطر تمام شبهایی که تنهاییم رو پر کرد...

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط ارکان |

دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست

 

در همان پیچ و خم اول این جاده شکست

 

پرم از حس نفسهای مسیحایی تو

 

روح سرسبز غزلهای مرا باده شکست

 

آمد از راه پر از غربت و تنهایی من

 

و چه ساده پی پرواز پریزاد شکست

 

سه دهه می گذرد از غل و زنجیر تنم

 

که دلم سنگ شد و با دل دلداده شکست

 

تو برو ، جاده و تنهایی و من همسفریم

 

دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست

 

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط ارکان |

تقدیم به او که مهربان است

 

*****

می دانم که می آیی

چه غم دارم ز تنهایی

 

می آیی چو ابر بهار

می شویی از دل غبار

 

می تابی چون آفتاب

می ربایی از دیده تاب

....

می دانم که می آیی

چه غم دارم ز تنهایی

 

شب هجران شود کوتاه

رسد صبح امید از راه

 

....

  

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:42 توسط ارکان |

دیدم دلم گرفته !................هوای گریه دارم ...............تو این غروب غمگین

دور از رفیق و یارم ..........دیدم دلم گرفته ............دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما ............من کسی رو ندارم ..............دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی ...........پهنای آسمونه ............هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی ..........دیدم که جاده خسته س ...........از این که عمری بسته س

اونم تمام حرفاش ...............یا از هجوم بارون ............یا از پلی شکسته س

اونم تمام راهاش یا انتها نداره .............یا در میونه بسته س

من و غروب وجاده ...............رفتیم تا بی نهایت ..........از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت ................گم شدیم از غریبی ..............من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته .............از بس که غم زیاده ...........پر از غبار غم بود

هر جا نگاه می کردی ...........کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی!!!!!!.

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:41 توسط ارکان |

خلوت

تنهايي ام

گريه هايم را مخواه

اين سكوت و رخوتم

غصه هايم را مخواه

قصه هايم مال تو

دست هايم مال تو

هرچه از شادي و شور و اشتياقم چشم داري مال تو

هق هق بي انتهاي جمعه را اما مخواه

 

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:22 توسط ارکان |

                                        

می گویند تنهایی خود را با پاییز قسمت کن

اما پاییز ازمن هم دلتنگتر است

پاییز از من هم خسته تر است

او رفته ... دیگر نیست ....اوکدام ایستگاه.... من کدام ایستگاه ایستاده ام  

 

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:9 توسط ارکان |

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:2 توسط ارکان |

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

 

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

+نوشته شده درشنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:16 توسط ارکان |

دل تنگ شدی بیاد بیار کسی که روکه خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی بیاد بیار کسی که تنها امیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی بیاد بیار کسی رو که به صدای تو محتاجه

وقتی دلت خاست از غصه بشکنه بیاد بیار کسی که تو دلت خونه ساخته

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود بیاد بیار کسی که توی اغوشت جا میگرفت

وقتی به انگشتات نگاه کردی بیاد بیارکسی راکه دستاش تو دستت بود

وقتی شونه هات خسته شد بیاد بیار کسی که حق حق گریش اونا میلرزوند.

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:43 توسط ارکان |

 

نمي دونم چه طور ميشه  زندگي بي تو واسه من

راضي نشو به مردنم  نشكن نرو اي گل من

 

خودت ميدوني اون نگات آتيش به جونم ميزنه

از من نگير نگاهتوبگذار كه قلبم بزنه

 

هر چي بخواي همون ميشم فقط نگو مي خواي بري

بكش منو تا نبينم  كه منو تنها مي گذاري

 

بدون تو دنياي من پر از سياهي و غمه

چه جور بگم كه رفتنت شروع اشك و ماتمه

 

اگه بري روز هاي من هيچ فرقي با شب ندارن

ابر هاي آسمون  مي خوان از غم دوريت ببارن

 

سهم من از اين روزگارتنها تو هستي و چشات

تمام آرزوم فقط ديدن خنده رو لبات   

 

تمام غمهات واسه من هرچي خوشي براي تو

                           زجرم نده با گريه هات الهي من فداي تو

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:26 توسط ارکان |

بیش ازهمه دلتنگ تو ام

                                   ای آرزو!

دلتنگ تووتمامی خاطراتی که

نه به سوی هوس و نه رنگ گناه داشت

                             دلتنگ تو ام

   دلتنگ تو و تمامی لهظه های

                                                 رسیدن به تو.

+نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 18:54 توسط ارکان |

+نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:48 توسط ارکان |

دلم برایت تنگ است
برای فال حافظ و گلبانگت
بیا!
که میان حقیقت و خیال مانده
فریاد به حلقوم هجوم آورده
...


امروز... قریب کوی تو
این گامهای آهسته راغریبانه
لابه لای شاخه ها و گیسوان بلوط و برگهای انجیر می نشانم

همینجا

زیر این سایه طویل اما

از زجر نبودنت،
رشته های تب وبی تابی و بی مادری را

هزار هزار می ریسم




بی تو!

...برهنه- زنده در خودمی کشد

این شورابه اشک و لکه های... های های

گوشت و تنم را سخت می خورند

+نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:40 توسط ارکان |

+نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:39 توسط ارکان |